قاب زیبای پنجره اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از ان به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم...
| ||
|
بی تابانه در انتظار توام غریقی خاموش در کولاک زمستان. فانوس های دور سوسو می زنند بی آن که مرا ببینند آوازهای دور به گوش می رسند بی آن که مرا بشنوند. من نه غزالی زخم خورده ام نه ماهی تنگی گم کرده راه نهنگی توفان زادم که ساحل بر من تنگ است. – آن جا که تو خفته یی شنزاری داغ که قلب من است. اما نیمشبی من خواهم رفت؛ ادامه مطلب روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . . روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه ئيست و قلب براي زندگي بس است. و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم..... ادامه...... ادامه مطلب [ جمعه 27 مرداد 1391برچسب:شاملو, ] [ 18:38 ] [ Emily&fa ]
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
اداامه..... ادامه مطلب [ جمعه 27 مرداد 1391برچسب:شاملو, ] [ 18:34 ] [ Emily&fa ]
ادامه..... ادامه مطلب صحبت از پژمردن یک برگ نیست ادامه.... ادامه مطلب [ پنج شنبه 19 مرداد 1391برچسب:اشکی در گذرگاه تاریخ شاعر: فریدون مشیری, ] [ 17:25 ] [ Emily&fa ]
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
ادامه مطلب [ سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:فریدون مشیری, ] [ 9:17 ] [ Emily&fa ]
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد ادامه...... ادامه مطلب [ سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:شادروان خسرو گلسرخی, ] [ 9:2 ] [ Emily&fa ]
چطور میخوابید؟ یعنی حالت معمول خوابیدن شما چگونه است؟ درست است كه میشود در حالتهای مختلف خوابید اما همه انسانها یك حالت معمول خوابیدن دارند كه در بیشتر اوقات در آن حالت میخوابند و از خواب بیدار میشوند. آیا میدانید كه این نوع خوابیدن به شخصیت شما ربط دارد؟ حتما تعجب میكنید اما پروفسور كریس ایزیكوفسكی، مدیرمركز مطالعات خواب انگلستان و دكتر ساموئل دانكل، متخصص روانشناسی و فوقتخصص خواب دردانشگاه نیویورك در تحقیقات جداگانهای به این نتیجه رسیدند كه نحوه خوابیدن انسانها با خصوصیات اخلاقی و شخصیتی آنها ارتباط دارد، اما چگونه؟ ادامه.....
ادامه مطلب
ادامه.....تصاویر.... ادامه مطلب 1. سوئیسی ها تمیزترین مردم دنیا هستند: ادامه...... ادامه مطلب ایزدبانوی غلات ، روزی دهنده ، مادر
این افراد همیشه در حال سرویس دادن و انجام کاری برای دیگران هستند ، به همین علت اطرافیان آنها آدم های بی مسئولیتی هستند . عاشق مهمان هستند . به هیچ عنوان نمی توانند " نه " بگویند . محال است دست خالی به جایی بروند ، گل ، شیرینی ، غذا و .... ، همیشه با دست پُر . اغلب در رابطه با جنس مخالف در نقش مامان ظاهر می شوند . ادامه مطلب پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند , او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند....
ادامه مطلب
زیباترین شعرم، نثارت باد ای دوست
زیباترین شعرم، نثار تار مویت زیباترین شعرم، نثار رنگ چشمت زیباترین شعرم، نثار باغ رویت ♥ ادامه..... ادامه مطلب [ دو شنبه 9 مرداد 1391برچسب:مهدی سهیلی, ] [ 8:19 ] [ Emily&fa ]
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. ادامه داستان رو حتما بخونید دوستای گلم...... ادامه مطلب چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ... ادامه.... ادامه مطلب
![]() روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...
به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!» زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید.
ادامه مطلب |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |